چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است
امروز بارون میومد پیش خودم گفتم نکنه این اخرین بارون پاییز باشه و چون نتونستم برم بیرون فقط دستاما زیرش گرفتم چشمهارا بستم و خیسی و لطافتشا با تمام وجود احساس کردم.وقتی بارونا با دستام می گیرم احساس عجیبی دارم احساس می کنم این بارونه که منا به اسمون وصل می کنه .چقدر خوب میشد اگه دلای ما ادما مثل این بارون از جنس اسمون بود.
+
نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 23:17 توسط ماه تنها
|