و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 17:34 توسط ماه تنها
|
در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 16:43 توسط ماه تنها
|
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 13:27 توسط ماه تنها
|
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست ان دست های ساده ی غربت
اثر گذاشته بود:
(به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی)
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:26 توسط ماه تنها
|
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:22 توسط ماه تنها
|
در بن بست هم راه اسمان باز است پرواز بیاموز
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 13:9 توسط ماه تنها
|
دو هزار سال پیش فیلسوف رومی لوسیس سنکا گفت:
(برای کشتی ای که مقصدش نامعلوم باشد هیچ باد موافقی نمی وزد)
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 13:2 توسط ماه تنها
|
اشو
معیاری که نشان میدهد که فرد یک امپراتور است یا یک گدا این است:
اگر در اینده سیر می کنی گدایی بیش نیستی
واگر در اکنون و همین جا سیر می کنی تو یک امپراتوری
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 12:52 توسط ماه تنها
|
سهراب
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
وعشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 12:51 توسط ماه تنها
|
انسان مذهبی سعادتمند است
هر جا که باشد در معبد است
انسان سعادتمند معبد خود را همراه دارد
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 12:50 توسط ماه تنها
|
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه های انهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی اب بالش خوبی است
برای خواب دل اویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
وعشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 12:49 توسط ماه تنها
|
ادمک
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همینجاست بخند
ان خدای که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 12:48 توسط ماه تنها
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
(این یکی از شعرهای مورد علاقه ی منه)
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 19:38 توسط ماه تنها
|
دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه چه کسی پشت درختان است ؟ هیچ می چرد گاوی در کرد ظهر تابستان است سایه ها می دانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا می خواند
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 19:11 توسط ماه تنها
|