عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار.
خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز - خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب.
ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت - از آن می که می باید - تهی است.
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ؛ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
(فریدون مشیری)
(عید باستانی نوروز بر همگان مبارک)
+
نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 21:14 توسط ماه تنها
|
عادت ما نیست، رنجیدن ز کس
ور بیازارد، نگوییمش به کس
ور برآرد دود از بنیاد ما
آه آتش بار ناید یاد ما
ورنه ما شوریدگان در یک سجود
بیخ ظالم را براندازیم، زود
رخصت اریابد ز ما باد سحر
عالمی در دم کند زیر و زبر
(شیخ بهایی)
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 12:54 توسط ماه تنها
|
" خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود...
پدر میشود یتیمان را و مادر
برادر میشود محتاجان برادری را
همسر میشود بیهمسرماندگان را
طفل میشود عقیمان را
امید میشود ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را
نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق میشود محتاجان به عشق را
خداوند همه چیز میشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهای خوراک و تکهای نان مینشیند
در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
(ملاصدرا)
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 22:48 توسط ماه تنها
|
نور نورهميشه آماده خاموشي است
زندگی همیشه آماده ی آن است که بگندد!
اما بهار تولدی ست که به پایان نمی رسد!
جوانه سر می زند از سیاهی و گرما باز می گردد!....
پل الوار
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 1:7 توسط ماه تنها
|
دوباره ماه رمضان و یاد خاطره ای تلخ
دوباره تنهایی و دلتنگی ای اشنا
دوباره لرزش دستانم و شکستن بغضی غریب و شروع بارانی دوباره
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 18:48 توسط ماه تنها
|
من تکه تکه از دست رفته ام
سپهر را من نيلگون شناختم .چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود کفش ابتکار پرسه های من بود و چتر ابداع بی سامانيهايم هندسه شطرنج سکوت من بود و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که در دايره صدای پرنده بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد
آه را من به دريا آموختم حسين پناهی
+
نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 1:44 توسط ماه تنها
|
یادش گرامی باد
(همیشه همینطور است
همیشه اینگونه بوده است
تا ان هنگام که هستند
نه هنرشان و نه خودشان را بر نمی تابیم
ولی گذر زمان که تاریخ نام نهادیمش
به تکرار نشان داده است
که تمامی شان برتر از تنگ نظری ها بوده اند
ان هنگام که رفتند
ماندند و جاودانه شدند)
(تو هم جاودانه شدی
تویی که با صدای گرمت سالهاست که اشنایم)
+
نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 7:48 توسط ماه تنها
|
دنگ
دنگ .... دنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ... دنگ لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت نمی اید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم آنچه می ماند از این جهد به جای خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم و آنچه بر پیکر او می ماند نقش انگشتانم دنگ... فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وارهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال پرده ای می گذرد پرده ای می اید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ دنگ ... دنگ دنگ...
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 16:8 توسط ماه تنها
|
شیشه ی عطر بهاری لب دیوار شکست
و هوا پر شده از عطر خدا
همه جا ایت اوست
دیدنش اسان است سخت ان است که نبینی او را
(سال نو بر همگی مبارک باد)
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 12:46 توسط ماه تنها
|
یک با یک برابر نیست
معلم پاي تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسيها لواشك بين خود تقسيم ميكردند و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت : يك اگر با يك برابر است از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يكنفر بايد برخيزد . . . به آرامي سخن سر داد : تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟ سكوت مدهشي بود و سوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت ، بالا بود وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!! اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود اين تساوي زير و رو ميشد حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟ يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟ معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد : يك با يك برابر نيست . . .
شاعر : خسرو گلسرخی
+
نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 10:59 توسط ماه تنها
|
ایه تاریکی
همه ی هستی من ایه ی تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این ایه تو را اه کشیدم
اه.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 18:31 توسط ماه تنها
|
اولین برف امسال
امروز اولین روز زمستان.بالاخره پاییز کوله باری از برگهای قشنگشا با خودش برد تا دونه های برف جایی برای ثابت کردن خودشون داشته باشن ولی خوشحالم از این که دیشب تونستم اخرین بارون پاییزی و بعدش اولین برف زمستانی را ببینم. ولی ای کاش من هم ارامش برف را داشتم
+
نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 8:42 توسط ماه تنها
|
قفس
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا اواز باشد
خدا می خواست باغ اسمانها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت اسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را افریدند
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 10:54 توسط ماه تنها
|
دنیا پر از صدای پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
+
نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 15:2 توسط ماه تنها
|
باز باران....
چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است
امروز بارون میومد پیش خودم گفتم نکنه این اخرین بارون پاییز باشه و چون نتونستم برم بیرون فقط دستاما زیرش گرفتم چشمهارا بستم و خیسی و لطافتشا با تمام وجود احساس کردم.وقتی بارونا با دستام می گیرم احساس عجیبی دارم احساس می کنم این بارونه که منا به اسمون وصل می کنه .چقدر خوب میشد اگه دلای ما ادما مثل این بارون از جنس اسمون بود.
+
نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 23:17 توسط ماه تنها
|
ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خودپسند ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟ ای ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟ جام باده سر نگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام که در میان این سطور جستجو کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای سکنان خک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پک من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا بمن اگر بجز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار سر بدامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 19:44 توسط ماه تنها
|
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
+
نوشته شده در جمعه 1386/09/09ساعت 23:9 توسط ماه تنها
|
پاییز
نمی تونم باور کنم که ۲۱ روز دیگه پاییز دوباره مثل هر سال ما را تنها میذاره
+
نوشته شده در جمعه 1386/09/09ساعت 13:31 توسط ماه تنها
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:2 توسط ماه تنها
|
غم انگیز ترین تولد من
امروز تولدمه .ولی بر عکس اون چیزی که به دیگران نشون میدم اصلا خوشحال نیستم.خوشحال نبودن من می تونه دلیلهای مختلفی داشته باشه.می تونه به این دلیل باشه که خیلی ها که اصلا فکرشا نمی کردم روزه تولدما یادشون رفته و امروز حتی به من یه تبریک هم نگفتند و یا می تونه به این دلیل باشه که امسال دیگه پدری نیست که مثل هر سال با صدای گرمش برام دعای خیر بکنه و تولدما تبریک بگه .اتفاقا دیروز هم تولد پدرم بود .پدری که امسال باید کیک تولدش را روی سنگ قبرش بزارم .پدری که دیگه فقط می تونم کنار عکسش شمع های تولدش را روشن کنم.امروز ارزو کردم که شب که خوابیدم فقط پدرم برای یک لحظه به خوابم بیاد و تولدما تبریک بگه.و حالا می خوابم فقط به امید براورده شدن ارزوم.
+
نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 23:55 توسط ماه تنها
|
اولین و اخرین
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
+
نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 14:6 توسط ماه تنها
|
شبی بارانی
و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 17:34 توسط ماه تنها
|
در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 16:43 توسط ماه تنها
|
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 13:27 توسط ماه تنها
|
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست ان دست های ساده ی غربت
اثر گذاشته بود:
(به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی)
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:26 توسط ماه تنها
|